خورشید رخت رفت و بهر من شب تار شداشک بر مژه ی چشمم بر چوبه ی دار شدمن ماندم و پروانه ، او بی شمع پر زد و رفتاز سوز دوری ی تو ماندم تا فردا بپا شد
برچسب: نویسنده: علی قنبریپور تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1402 ساعت: 14:02
از سرنگدرد این شور و این شیدایی هرگزبر من نگذرد رنگ سپید و بوی پیری هرگز تا در طالع ی سبزم گل ریحان سرشتنداین شد عزیزمبی ریحانه ی تو نگردد شب تارم به فردا هرگز
گوی سخنکه سخن تو چو باد صبا با بوی خوش استنجوا نکنم ، فریاد کنم که،عشق گر بسوزاند فردا رادر دریای چشمان ریحان تو که باشد خوش است